جنگ دونالد ترامپ علیه جمهوری اسلامی واقعاً چگونه پیش می‌رود؟ چرا مذاکره و جنگ بخشی از یک استراتژی واحد هستند و آنچه منتقدان هنوز از درک آن عاجزند

By | فروردین ۷, ۱۴۰۵

برداشت اشتباه از جنگ

در هفته‌های اخیر، بخش بزرگی از تحلیل‌های رسانه‌ای درباره جنگ ایران از خط فکری مشابهی پیروی کرده است. به ما گفته می‌شود که ترامپ بدون استراتژی وارد این درگیری شده است؛ اهداف او نامشخص است؛ جمهوری اسلامی همچنان پابرجاست؛ همچنان موشک شلیک می‌کند و رهبرانش هنوز با زبان مبارزه‌طلبی سخن می‌گویند. بنا بر این استدلال، ایالات متحده باید در حال شکست خوردن باشد. بسیاری از مفسران، این جنگ را فاقد برنامه توصیف کرده‌اند که مشخصه‌اش سردرگمی در اهداف و پیشبرد آن بر اساس مقاصد متغیر است. برخی حتی فراتر رفته و استدلال می‌کنند که حتی پیروزی آمریکا بر ایران نیز برای ایالات متحده و کل جهان بد خواهد بود.

این خوانش اشتباه است. این جنگ به معنای فقدان استراتژی نیست، بلکه «دیپلماسی اجبار» است: ابتدا تعیین شروط، سپس فشار، پس از آن توقف، و در نهایت فشار مجدد از موضعی قدرتمندتر. قضاوت درباره جنگ صرفاً بر اساس پرتاب موشک‌ها، سخنرانی‌های خشمگینانه و تداوم حرکت یک رژیم ضربه‌خورده، به معنای نادیده گرفتن تصویر بزرگتر است. آنچه منتقدان آن را «جنگ بدون استراتژی» می‌نامند، در واقع تلاشی است برای پایان دادن به بیست سال سیاست شکست‌خورده.

منطقِ اجبار

واشینگتن به مدت دو دهه روش‌های مختلفی را برای متوقف کردن پیشرفت هسته‌ای جمهوری اسلامی آزمود. برخی دولت‌ها بیشتر بر تحریم‌ها تکیه کردند و برخی دیگر بیشتر بر دیپلماسی؛ برخی نیز هر دو را امتحان کردند. با این حال، در تمام این مدت، جمهوری اسلامی از غنی‌سازی صفر درصد به ۶۰ درصد رسید. تا ژوئن ۲۰۲۵، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی اعلام کرد که ایران ۴۴۰.۹ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده در این سطح در اختیار دارد که در صورت غنی‌سازی بیشتر، برای ساخت چندین بمب هسته‌ای کافی است. همزمان، ذخایر موشکی سپاه پاسداران رشد کرد، برد و قدرت تخریب آن‌ها افزایش یافت و این توانمندی‌ها به نیروهای نیابتی از لبنان تا عراق و یمن سرایت کرد. این‌ها نتایج همان رویکرد قدیمی بود.

هزینه اقدام در برابر هزینه انفعال

جنگ برای ایالات متحده هزینه‌های سیاسی و مالی به همراه دارد، اما انفعال هزینه‌ای به مراتب سنگین‌تر داشت. واشینگتن زمانی مذاکره با ایران را آغاز کرد که غنی‌سازی در سطح ۳ تا ۵ درصد بود؛ و دو دهه بعد، در حالی که این میزان به ۶۰ درصد رسیده بود، همچنان در حال مذاکره بود. تا آن زمان، از دیدگاه فنی، دستیابی به مواد لازم برای سلاح هسته‌ای دیگر یک مانع علمی نبود، بلکه یک تصمیم سیاسی محسوب می‌شد. برای سال‌ها، دیپلماسی از نظر سیاسی و مالی بر جنگ ترجیح داشت، اما دیگر یک فرصت بیست‌ساله دیگر وجود نداشت. ایران به کشوری در آستانه هسته‌ای شدن تبدیل شده بود که توسط زرادخانه موشکی بزرگی محافظت می‌شد و با چین و روسیه همسو بود. از سوی دیگر، ایران، کره شمالی نیست؛ این کشور در قلب استراتژیک‌ترین منطقه جهان و در نزدیکی مسیرهای اصلی انرژی، کریدورهای تجاری و متحدان آمریکا قرار دارد. هسته‌ای شدن آن پیامدهای بسیار گسترده‌تری می‌داشت. بهایی که ایالات متحده اکنون می‌پردازد سنگین است، اما هنوز بسیار کمتر از بهای سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی است که باید برای اجازه دادن به جمهوری اسلامی جهت تثبیت خود به عنوان یک قدرت هسته‌ای در آستانه پرداخت می‌کرد.

«جنگ برای ایالات متحده هزینه‌هایی دارد، اما انفعال هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر داشت.»

منطق ترامپ: بازگشت به عقب (Rollback)

پاسخ ترامپ متفاوت بود. او دیگر به دنبال مدیریت مشکل یا دستیابی به یک توافق موقت دیگر نبود. پس از بازگشت به کاخ سفید در ژانویه ۲۰۲۵، او خواستار «عقب‌گرد» کامل شد: پایان دادن به غنی‌سازی، محدودیت در برنامه موشکی و برچیدن شبکه نیروهای نیابتی که جمهوری اسلامی از طریق آن‌ها قدرت منطقه‌ای خود را بنا کرده بود. تهران، همان‌طور که در طول دو دهه دیپلماسی و مذاکره عمل کرده بود، این درخواست را رد کرد. نتیجه این امر، تغییر مسیر از «چانه زنی» به «فرسایش» بود. رژیم شروع به از دست دادن ابزارهایی کرد که با آن‌ها بازدارندگی ایجاد کرده و قدرت خود را به نمایش گذاشته بود؛ اما این بار با توسل به زور. از این منظر، «اجبار» در حال تحقق همان عقب‌گردی بود که دیپلماسی در دستیابی به آن شکست خورده بود.

جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵ آغاز شد؛ پس از آنکه دیپلماسی به بن‌بست رسید و اسرائیل به زیرساخت‌های هسته‌ای و نظامی جمهوری اسلامی حمله کرد. این حمله در پایان یک ضرب‌الاجل مذاکراتی دوماهه که توسط ترامپ تعیین شده بود، رخ داد و نشان‌دهنده تغییر فاز از «دیپلماسی اجبار» به «جنگ تمام‌عیار» بود.

وقفه استراتژیک و تداوم فشار

ترامپ پس از دوازده روز جنگ را متوقف کرد. آن وقفه نیز خود بخشی از استراتژی بود. جنگ ژوئن رهبری سیاسی را هدف قرار نداد؛ بلکه هدف آن وارد کردن شوک به رژیم و وادار کردن آن به یک انتخاب بود؛ در حالی که به رهبران سیاسی‌اش زمان می‌داد تا میزان خسارات را ارزیابی کنند و تصمیم بگیرند که آیا حفظ نظام در حال حاضر، مستلزم واگذاری برخی از دارایی‌های استراتژیکش هست یا خیر.

اما این اتفاق رخ نداد. چند ماه بعد، مذاکرات از سر گرفته شد، اما در همان چارچوب اجباری سابق. این مذاکرات تلاشی تازه برای یافتن راه حل میانه (سازش) نبود؛ بلکه تلاش دیگری بود برای وادار کردن آن‌ها به پذیرش همان خواسته‌های اصلی و کلیدی.

حذف موانع و فروپاشی از درون

علی خامنه‌ای بار دیگر این شروط را رد کرد و در لحظات آغازین جنگ دوم کشته شد. این اتفاق نیز از همان منطق پیروی می‌کرد: اگر خود او مانع اصلی تسلیم بود، حذف او می‌توانست فضایی را برای دیگران در درون سیستم ایجاد کند تا آنچه را که جمهوری اسلامی مدت‌ها از پذیرش آن سرباز زده بود، بپذیرند.

اما رژیم همچنان بر موضع خود پافشاری کرد. هفده روز پس از مرگ خامنه‌ای، علی لاریجانی، یکی دیگر از چهره‌های ارشد سیاسی نیز کشته شد. اکنون نام قالیباف به عنوان فردی مطرح می‌شود که ممکن است برای پذیرش آن خواسته‌ها تحت فشار قرار گیرد. اما واقعیت عمیق‌تر این است که امروز در ایران، قالیباف تصمیم‌گیرنده نهایی نیست؛ لاریجانی هم نبود. پس از خامنه‌ای، هیچ‌کس تسلط کامل بر اوضاع ندارد. این خود نشانه‌ای از سیستمی است که از مرکز ضربه خورده و در حال فروپاشی است.

امتناع دولت آمریکا از به رسمیت شناختن مجتبی خامنه‌ای، همراه با توصیف ترامپ از او به عنوان فردی «بی‌وزن» (فاقد اعتبار کافی) که به عنوان رهبر ایران «غیرقابل قبول» خواهد بود، بخشی از همان سلسله‌مراتب اجبار است. واشینگتن با سلب مشروعیت از او در همان گام نخست، در حال مطرح کردن نام‌های مختلف، آزمودن احتمالات و جستجوی فردی در درون رژیم است که حاضر به امضا باشد. همزمان، دارایی‌های هسته‌ای، موشکی، دریایی و نیروهای نیابتی رژیم، به همراه کل ماشین جنگی که قدرت منطقه‌ای‌اش به آن وابسته بود، به طور مستمر در حال تخریب است. جمهوری اسلامی هنوز یک انتخاب دارد: آنچه باقی مانده را از طریق توافق واگذار کند، یا آن را با توسل به زور از دست بدهد.

علی خامنه‌ای به همراه پسرش مجتبی خامنه‌ای

«مذاکره و جنگ متضاد یکدیگر نیستند، بلکه مراحل پیاپی از یک کارزار واحد هستند.»

مذاکره و جنگ: دو روی یک سکه

این همان نکته‌ای است که بسیاری از منتقدان نادیده می‌گیرند. در رویکرد ترامپ، مذاکره و جنگ متضاد یکدیگر نیستند، بلکه مراحل پیاپی از یک کارزار واحد هستند. مذاکره شروط را ارائه کرد، زور هزینه رد کردن آن شروط را بالا برد، و وقفه (در جنگ) برای این بود که آزموده شود آیا حملات توانسته‌اند محاسبات رژیم را تغییر دهند یا خیر. سپس مذاکره از موضع فشاری به‌مراتب بیشتر از سر گرفته شد. این نشان‌دهنده سردرگمی نیست؛ این یک استراتژی است.

پایان وضعیت موجود (استاتوس‌کو)

هر اتفاقی که در آینده رخ دهد، ترامپ از همین حالا تصویر استراتژیک را تغییر داده است. اگر این جنگ با سقوط جمهوری اسلامی به پایان برسد، او به یک پیروزی تاریخی دست یافته است. اگر رژیم جان سالم به در ببرد، در شکلی بسیار ضعیف‌شده باقی خواهد ماند. در کمتر از یک ماه، واشینگتن به چیزی دست یافته است که بیست سال مذاکره نتوانست محقق کند: جمهوری اسلامی با برنامه‌های هسته‌ای و موشکی که به‌شدت به عقب رانده شده و نفوذ منطقه‌ای که به‌میزان قابل‌توجهی کاهش یافته است. در هر دو صورت، وضعیت موجودِ قدیمی از بین رفته است.

دو اشتباه تحلیلی باعث شده است که درک این موضوع دشوار شود: نخست، اشتباه گرفتن «تداوم ظاهری» با «قدرت». من در جستار قبلی‌ام درباره برنامه فروپاشی جمهوری اسلامی استدلال کردم که یک سیستم حتی پس از ضربه خوردنِ هسته مرکزی‌اش، همچنان می‌تواند موشک شلیک کند، سرکوب کند، برنامه پخش کند و قطعاتی از عادی بودن را به نمایش بگذارد. هیچ‌کدام از این‌ها ثابت نمی‌کند که آن سیستم از نظر استراتژیک سالم است.

اشتباه دوم، غافلگیر شدن از «تشدید تنش» (Escalation) است. پیش از جنگ، من منطق جمهوری اسلامی را بازدارندگی از طریق تشدید تنش توصیف کردم. هر کسی که فکر می‌کرد رژیم تنها با «قطع کردن سر» (حذف رهبری) فرو می‌پاشد، آن را اشتباه فهمیده بود. دولت آمریکا مشخصاً این اشتباه را مرتکب نشد؛ به همین دلیل بود که پیش از آغاز جنگ، صدها تن مهمات به منطقه اعزام کرد. ادامه شلیک موشک‌ها ثابت نمی‌کند که ترامپ استراتژی ندارد، بلکه نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی نیز استراتژی خود را دارد: تحمل مجازات، تشدید تنش در صورت امکان، و امید به اینکه ترس، شوک بازار و فشارهای منطقه‌ای، اراده آمریکا را پیش از آنکه رژیم مجبور به تسلیم واقعی شود، تضعیف کند.

اما درست همان کشورهایی که ایران امیدوار بود آن‌ها را مرعوب کند، در جهت مخالف در حال حرکت هستند.

نقض غرض در استراتژی تهران

اما این استراتژی محدودیت‌های خود را دارد. هرچه رژیم بیشتر کشتیرانی را تهدید کند، به زیرساخت‌ها یورش ببرد و از موشک‌ها، پهپادها و نیروهای نیابتی به عنوان ابزار فشار استفاده کند، همسایگانش را بیشتر متقاعد می‌کند که تجارت، سرمایه‌گذاری و ثبات بلندمدت آن‌ها نمی‌تواند در کنار جمهوری اسلامی — با ساختار فعلی‌اش — به سلامت همزیستی داشته باشد. محاسبات تهران بر این بود که ایجاد آشوب منطقه‌ای، کشورهای عرب همسایه را می‌ترساند تا واشینگتن را برای توقف جنگ تحت فشار بگذارند. اما در مقابل، این منطق شروع به معکوس شدن کرده است. قطر و عربستان سعودی دیپلمات‌های ایرانی را «عنصر نامطلوب» (Persona non grata) اعلام کرده‌اند، در حالی که امارات متحده عربی سفارت خود را در تهران تعطیل و هیئت دیپلماتیک خود را فراخوانده است. درست همان کشورهایی که ایران امیدوار بود آن‌ها را مرعوب کند، در جهت مخالف حرکت می‌کنند؛ آن‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که توانایی رژیم در ایجاد اختلال باید کاهش یابد، نه اینکه با آن مدارا شود.

نتیجه‌گیری: استراتژی در برابر ابهام

بنابراین استدلال اصلی ساده است: بخش بزرگی از خوانش‌های رایج رسانه‌ای اشتباه است، زیرا تداوم ظاهری را با موفقیت استراتژیک، و تشدید تنش را با غافلگیری اشتباه می‌گیرند. این تحلیل‌ها رژیمی را می‌بینند که هنوز سخن می‌گوید، هنوز شلیک می‌کند و هنوز به شکلی پابرجاست، و نتیجه می‌گیرند که واشینگتن لابد برنامه‌ای ندارد. اما برنامه کاملاً عیان است. به نظر می‌رسد ترامپ به این نتیجه رسیده است که تحریم، دیپلماسی، وقت‌کشی و محدودیت‌های جزئی، پیشرفت هسته‌ای جمهوری اسلامی را متوقف نکرد؛ بلکه تنها سرعت آن را در حالی که به وضعیت آستانه نزدیک می‌شد، کاهش داد. پاسخ او مدیریت دقیق‌ترِ مشکل نبود، بلکه تلاش برای پایان دادن به آن بود.

می‌توان گفت این استراتژی خطرناک است؛ می‌توان گفت که بیش از حد تند، پرخطر یا بلندپروازانه است؛ اما نمی‌توان گفت وجود ندارد. مسئله دیگر این نیست که آیا ترامپ استراتژی دارد یا خیر؛ مسئله این است که آیا جمهوری اسلامی، تحت شدیدترین فشاری که در دهه‌های اخیر با آن روبرو بوده، پیش از آنکه هزینه مخالفت با شروط به تهدیدی علیه موجودیتش تبدیل شود، عقب‌نشینی استراتژیک را خواهد پذیرفت یا خیر.

با جنگی دیگر یا بدون آن، روزهای رژیم به شماره افتاده است.

گسست در شریان‌های حیاتی

جنگ ممکن است تا زمان سقوط رژیم ادامه یابد. همچنین ممکن است بار دیگر متوقف شود تا به تهران فرصتی دیگر برای پذیرش شروط داده شود. اما اگر رژیم بر همان مسیر پافشاری کند و برای بازسازی آنچه از دست داده تلاش نماید، اجتناب از جنگ سوم دشوار خواهد بود. در این میان، رژیم پس از شلیک صدها موشک و پهپاد به کشورهای همسایه، با تحریم‌های فلج‌کننده و منطقه‌ای به‌مراتب خصمانه‌تر روبرو خواهد بود. آن‌ها این دوران را فراموش نخواهند کرد. به مدت دو دهه، همین کشورها شریان حیاتی اقتصادی تهران بودند و شبکه‌های پیچیده دور زدن تحریم‌ها و هزاران شرکت صوری را که تجارت ایران را زنده نگه داشته بودند، تحمل می‌کردند. اکنون آن شریان حیاتی در حال از هم گسیختن است. وضعیت موجودِ قدیمی از دست رفته است. با جنگی دیگر یا بدون آن، روزهای رژیم به شماره افتاده است؛ و این همان تغییر استراتژیکی است که بسیاری از تحلیلگران هنوز از دیدن آن عاجزند.

مهدی پرپنچی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *