ترامپ :
«ایران به عصر سنگ برمیگردد»
«به حدی زدهایم که فقط گرد هستهای مانده»
و در اظهارات دیگر، از ادامه تخریب زیرساختها (پلها، نیروگاهها و…) صحبت کرده:
«هنوز شروع به نابودی کامل نکردهایم»
در سیاست، هیچ کنشی تصادفی نیست. آنچه در سطح رویداد دیده میشود، تنها برشی از فرایندی است که در اتاقهای فکر، نه در روزها، بلکه در سالها شکل گرفته است؛ تصمیمهایی که لایهلایه طراحی شدهاند، سنجیده شدهاند و در زمان مناسب به اجرا درآمدهاند.
با گذشت زمان از این حمله نظامی، پردهها یکییکی کنار میروند و ابعاد واقعی آن آشکارتر میشود. آنچه در ابتدا شاید بهعنوان یک اقدام محدود یا واکنشی معرفی میشد، اکنون خود را بهعنوان بخشی از یک طرح گستردهتر نشان میدهد؛ طرحی که اهدافش فراتر از روایتهای اولیه است.
دیگر مسئله دیدن نیست. واقعیت آنقدر عریان شده که حتی بدون دقت نیز قابل تشخیص است. مسئله، اراده برای پذیرفتن آن است.
چشمهایی که نمیبینند، گاه از ناتوانی نیست، از انتخاب است. و گوشهایی که نمیشنوند، نه بهدلیل فقدان صدا، بلکه بهدلیل امتناع از شنیدن است. اینجا دیگر کمبود نشانه وجود ندارد؛ آنچه کم است، تمایل به مواجهه با حقیقتی است که هزینه دارد.
در اسطورههای یونانی، “هیدرای لرنایی” اژدهایی بود که هر بار یکی از سرهایش بریده میشد، سرهای تازهای بهجای آن میرویید. “هرکول” خیلی زود فهمید که با ضربهزدنِ صرف، این نبرد پایان نمییابد؛ مسئله، شناخت سازوکار بازتولید آن بود، نه فقط بریدن سرها.
آیا واقعاً کسانی که بر طبل جنگ برای نابودی یک نظام میکوبند، به این واقعیت فکر کردهاند؟ یا همان روایت ساده را پذیرفتهاند که با چند ضربه، همهچیز فرو میریزد؟
اما در این میان، شکافی عمیق وجود دارد؛ شکاف میان تجربه زیسته. در یکسو، بخشی از دیاسپورای خارجنشین ایستاده که از فاصلهای امن، روایت میسازد، هیجان تولید میکند، و گاه حتی با نوعی شور و نمایش، از “ضرورت ضربه” سخن میگوید. اینجا هزینهها انتزاعیاند؛ در حد کلمات، تحلیلها و تصویرسازیها.
در سوی دیگر، مردمی قرار دارند که در داخل زندگی میکنند؛ جایی که هر “ضربه” نه یک مفهوم، بلکه یک واقعیت روزمره است.
برای آنها، تخریب زیرساختها یعنی قطع شدن کار، یعنی سفرهای که کوچکتر میشود، یعنی آیندهای که ناامنتر از قبل میشود. اینجا دیگر بحث نظری نیست؛ اینجا هزینه، مستقیم و بیواسطه بر دوش انسانها و خانوادههایشان فرود میآید.
کارگری که پیش از این هم زیر فشار اقتصادی تا کمر خم شده، با تعطیلی یک کارخانه یا پروژه، دیگر هیچ حاشیه امنی ندارد. دستمزدی که قطع میشود، یعنی اجارهای که پرداخت نمیشود، یعنی زندگی هایی که به لبه فروپاشی میرسند.
در مقابل، طبقه متوسطی که سالهاست بهتدریج به پایین رانده شده، با هر اختلال جدید، یک گام دیگر سقوط میکند. افزایش هزینهها، اختلال در خدمات، ناامنی اقتصادی، همه اینها همان تعادل شکننده را از بین میبرد.
در حالیکه در بیرون از این واقعیت، برخی میتوانند از “ضرورت هزینه” سخن بگویند، در داخل، این هزینه به شکل واقعی پرداخت میشود: با از دست رفتن شغل، با کاهش دسترسی به درمان، با فرسایش تدریجی زندگی.
این تضاد، فقط یک تفاوت دیدگاه نیست؛ تفاوت در موقعیت است. کسی که هزینه را نمیپردازد، راحتتر از ضرورت آن حرف میزند. اما برای کسی که در متن بحران زندگی میکند، هر تصمیم، مستقیماً به کیفیت زندگیاش گره خورده است.
و در نهایت، همانطور که در داستان هیدرا دیده میشود، ضربههایی که بدون درک ساختار وارد میشوند، نهتنها پایانبخش نیستند، بلکه میتوانند چرخهای از بازتولید بحران ایجاد کنند.
در این میان، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا میتوان از فاصله، برای زندگی دیگران نسخه پیچید؟ و آیا میتوان نام این فاصله را “دفاع از مردم” گذاشت، در حالی که هزینه واقعی آن را کسانی میپردازند که هیچ فاصلهای با واقعیت ندارند.
ریگا
۴ آپریل ۲۰۲۶
فرشید نوروزی
