به یاد ملینا که هیچ گناهی نداشت
شب نحس ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما بیمارستان بیدارتر از همیشه نفس میکشید. نه با صدای دستگاهها؛ بلکه با نالههایی که از راهروها بالا میآمد، با کفشهایی که روی خون خشکشده میلغزید، با دستهایی که دنبال تخت خالی میگشتند و با دست خالی بر می گشتند. سردخانه پر شده بود. درِ فلزیاش دیگر بسته… ادامه مطلب »
