شب نحس
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما بیمارستان بیدارتر از همیشه نفس میکشید. نه با صدای دستگاهها؛ بلکه با نالههایی که از راهروها بالا میآمد، با کفشهایی که روی خون خشکشده میلغزید، با دستهایی که دنبال تخت خالی میگشتند و با دست خالی بر می گشتند.
سردخانه پر شده بود. درِ فلزیاش دیگر بسته نمیشد؛ مثل دهانی که بیش از ظرفیتش فریاد بلعیده باشد. کسی چیزی نمیگفت. فقط نگاهها بود که از هم فرار میکردند.
پزشک دستکشهایش را عوض کرد. برای چندمین بار. هر بار فکر میکرد دیگر بدتر از این نمیشود، و هر بار اشتباه میکرد. گلولهها راه خودشان را بلد بودند؛ از پشت میآمدند و جایی را میزدند که دیگر کاری از دست کسی برنمیآمد. ران، شانه، پشت ، فرقی نداشت. بدنها مثل نقشههایی بودند که با خطکش جنگی خطخطی شده باشند.
کودک را که آوردند، همهچیز برای چند ثانیه ایستاد. سهساله بود. هنوز کفشهایش چراغدار بود؛ یکیشان روشن میشد و خاموش، بیخبر از اینکه دیگر کسی نگاهش نمیکند. پزشک گلوله را دید، خیلی زود. دید از کجا آمده. دید چطور همهچیز را تمام کرده. همانجا فهمید حقیقت قرار نیست همانطور بماند. حقیقت همیشه بعداً لباس عوض میکند.
در اتاق عمل بعدی، سرپرستار را آوردند. کسی که سالها همینجا ایستاده بود، حالا روی تختی دراز کشیده بود که هیچوقت فکر نمیکرد سهمش شود. جراحی پشت جراحی و تمام همنمی شد و باز زخمی ها را می آوردند. انگار گلوله فقط گوشت را نابود نکرده بود؛
انگار تصمیم گرفته بود امید را هم با خودش ببرد.
نزدیک بامداد، شهر هنوز بیدار بود، اما نه از زندگی. آمبولانسها دیگر آدرس نمیپرسیدند؛ هرجا چراغی روشن بود، همانجا توقف میکردند. خصوصی، دولتی، فرقی نداشت. مرگ دیگر مرزی نمیشناخت.
پزشک، آخر شیفت، به دستهایش نگاه کرد. میلرزیدند؛ نه از خستگی، از خشم فروخورده. او میدانست اینها “درگیری” نبود. اشتباه هم نبود.
اینها شلیک به پشت بود؛ به کسی که میدوید، به کودکی که فقط با خانواده آنجا ایستاده بود، و به آنکه میخواست جان دیگری را نجات دهد.
بیرون، آفتاب آرام و کمجان بالا میآمد. شهر وانمود میکرد روزی عادی شروع شده است.
اما بیمارستان میدانست.
دیوارها میدانستند.
سردخانه هم میدانست که دیگر جا ندارد.
و حقیقت ، با هیچ سناریویی جابهجا نمیشد.
همانجا مانده بود:
در بدنهایی که دیگر نفس نمیکشیدند،
و در سکوتی که از فریاد هولناکتر بود.
استکهلم
۱۷ ژانویه ۲۰۲۵
فرشید نوروزی
