در میانهٔ این دوزخ، در طبقهٔ هفتم که به خشونت اختصاص دارد، دانته به منظرهای میرسد که بوی جنگ و خون میدهد: رودخانهای از خون که در آن کسانی گرفتارند که در زندگی دستشان به خون انسانها آلوده بوده است؛ فرمانروایانی که برای قدرت شهرها را سوزاندند و مردم را کشتند.
بدنها در خون فرو رفتهاند؛ برخی تا زانو، برخی تا سینه و برخی تا گردن. هرچه خشونتشان بیشتر بوده، عمیقتر در خون فرو رفتهاند. در میان این چهرههای فرو رفته در خون، نام فرمانروایانی شنیده میشود که تاریخ از خشونتشان یاد کرده است. اینجا جایی است که قدرت آغشته به خون به پایان راه خود میرسد: حاکمی که برای حفظ تخت خود خون مردم را ریخته، اکنون در همان خون ایستاده است. خشونتی که به دیگران تحمیل کرده، به محیط ابدی زندگیاش تبدیل شده است.
اما در ژرفای دوزخ، در آخرین و تاریکترین طبقه، منظرهای دیگر انتظار دانته را میکشد: نه آتشی هست و نه شعلهای؛ تنها سرزمینی از یخ و سکون. او از کنار دریاچهای یخزده میگذرد و از میان سرهایی عبور میکند که تا گردن در یخ فرو رفتهاند؛ روحهایی که به جای آتش در سرمایی بیپایان زندانی شدهاند. در بخشی از این دوزخ یخزده، کسانی گرفتارند که به وطن خود خیانت کردهاند.
در میان راه، پای دانته به سر روحی میخورد. وقتی نامش را میپرسد، روح از پاسخ دادن سر باز میزند. دانته که خود تبعیدی شهر فلورانس است و زخم غربت را بر جان دارد، از خشم موهای او را میکشد و تهدید میکند تا نامش را بگوید. سرانجام روح دیگری از میان یخ فریاد میزند و او را معرفی میکند: «بوکا»؛ او همان کسی بود که در نبردی سرنوشتساز، با فروانداختن پرچم سپاه فلورانس باعث شکست شهر خود شد؛ لحظهای که با سقوط یک پرچم، اعتماد یک شهر نیز فرو ریخت.
«بوکا» اکنون در یخ گرفتار است، نه در آتش. زیرا در جهان اخلاقی دانته، خیانت از خشم نمیآید، از سردی دل میآید؛ از جایی که پیوند انسان با خانه و مردمش گسسته است. در آن سرزمین یخی، خیانتکاران کنار هماند اما هیچ همدلی میانشان نیست. هر یک دیگری را افشا میکند و از دیگری بیزار است؛ گویی حتی در دوزخ نیز نمیتوانند با هم بمانند، زیرا خیانت اعتماد را برای همیشه نابود میکند.
برای دانته، وطن فقط خاک نیست؛ وطن پیوندی از اعتماد میان انسانهاست. خشونتِ فرمانروای خونریز میتواند شهری را ویران کند، اما خیانت به وطن ضربهای از جنسی دیگر است.
وطنفروش از بیرون حمله نمیکند؛ او از درون میشکند. و هنگامی که اعتماد فرو بریزد، جامعه پیش از آنکه به دست دشمن سقوط کند، از درون فرو میپاشد.
شاید به همین دلیل است که در نگاه دانته، خیانت به وطن نه فقط گناهی سیاسی، بلکه سردترین و تاریکترین شکل سقوط انسان است؛ گناهی که پیش از هر چیز، دل انسان را منجمد میکند؛ جایی که عقل از وفاداری جدا میشود و حسابگری جای تعلق را میگیرد.
در حافظهٔ ملتها، نام بسیاری از دشمنان بیرونی فراموش میشود، اما نام خیانتکاران نه؛ زیرا هیچ ضربهای ویرانگرتر از ضربهای نیست که از درون خانه وارد شود.
