ضربالمثل زیبایی هست که میگوید:
اول یک سوزن به خودت بزن، بعد جوالدوز را به دیگران.
یعنی پیش از آنکه دیگران را محاکمه کنی، اول شهامت داشته باش خودت، جریان خودت و تاریخ خودت را نقد کنی.
مشکل دقیقاً همینجاست؛ بخشی از سلطنتطلبان سالهاست با نفرت و تحقیر از ”۵۷یها” حرف میزنند، اما حاضر نیستند حتی یکبار همان نگاهی را که به دیگران دارند، متوجه خودشان کنند.
همهچیز برایشان ساده شده:
یک ملت ”فریب خورد”، چند ”۵۷ی” کشور را نابود کردند و تمام.
انگار نه تاریخی قبل از ۵۷ وجود داشته، نه استبدادی، نه سرکوبی، نه خفقانی، نه اشتباهاتی که جامعه را به انفجار رساند.
انگار نه خاطرات اسدالله اعلم وجود دارد که در آن، از فضای بسته، چاپلوسی دربار، ترس از شاه و تمرکز بیمارگونه قدرت پرده برداشته میشود؛
نه روایتهای رجال و نظامیان مانند زاهدی در دوره پهلوی که نشان میدهد چگونه ساختار حکومت روزبهروز از جامعه فاصله گرفت و سیاست واقعی جای خود را به کنترل امنیتی و نمایش وفاداری داد.
انگار نه ساواک وجود داشت، نه فضای امنیتی، نه آن ترس دائمی که مردم را وادار میکرد آرام حرف بزنند چون ”دیوار موش داشت و موش گوش داشت”.
انگار نه حزب رستاخیز وجود داشت که عملاً اعلام میکرد هرکس با نظم موجود موافق نیست ”گذرنامهاش را بگیرد و از کشور برود”.
اما اگر قرار است از تغییرات سال ۱۳۵۷ حرف بزنیم، اول باید آن سوزن را به خود زد؛
باید پرسید چرا جامعهای که دهها سال زیر سلطنت زندگی کرده بود، ناگهان به نقطهای رسید که بخش بزرگی از آن علیه همان نظام شورید؟
چرا جامعهای که بر اساس این آقایان در اوج ”ثبات و پیشرفت” بود، ظرف چند ماه فروپاشید؟
چرا حکومتی که اینهمه از مشروعیتش گفته میشود، نتوانست حتی یک ساختار سیاسی مستقل و پایدار برای انتقال قدرت و مدیریت بحران بسازد؟
این پرسشها را سلطنتطلبان افراطی دوست ندارند.
چون فکر کردندبه پاسخ هم ، تمام روایت نوستالژیک آنها را فرو میریزد.
راحتترین کار این است که همه تقصیرها را گردن ”۵۷یها” انداخت؛
اما این فقط فرار از مسئولیت تاریخی است.
نه؛
خمینی از آسمان نیامد و تغییرات سال ۱۳۵۷ هم ناگهان از دل خلأ بیرون نپرید.
خمینی محصول یک بیماری عمیقتر در ساختار سیاسی ایران بود؛ ساختاری که دههها امکان رشد سیاست مدرن، نهاد مستقل و جامعه مدنی را خفه کرده بود.
مشکل فقط ”منجیپرستی” مردم نبود؛ مشکل این بود که حکومت پهلوی عملاً تمام مسیرهای طبیعی رشد سیاسی را بسته بود.
وقتی احزاب واقعی نابود میشوند، وقتی مطبوعات مستقل خفه میشوند، وقتی دانشگاه زیر کنترل امنیتی میرود، وقتی هر صدای مخالف یا سرکوب میشود یا به حاشیه رانده میشود، جامعه آرامآرام از سیاست عقلانی تهی میشود و به سمت انفجار احساسی میرود.
محمدرضا پهلوی سالها همهچیز را حول شخص خودش متمرکز کرد.
حزب واقعی وجود نداشت؛ آنچه بود نمایش سیاسی بود.
مجلس استقلال واقعی نداشت.
و ساواک فقط یک سازمان امنیتی نبود؛ نماد ترس دائمی در جامعه بود.
فضای امنیتی فقط مخالفان را سرکوب نکرد؛ جامعه را از بلوغ سیاسی محروم کرد.
وقتی اجازه ندهی جامعه تمرین سیاست، گفتگو، رقابت حزبی و انتقال مسالمتآمیز قدرت را یاد بگیرد، طبیعی است که در لحظه بحران، جامعه بهجای نهاد به ”منجی” پناه ببرد.
خمینی دقیقاً در همین خلأ رشد کرد.
او محصول جامعهای بود که حکومتش همه پلهای سیاست مدرن را خراب کرده بود.
وقتی همه نهادها ضعیف یا فرمایشی باشند، تنها نیرویی که میتواند توده را بسیج کند، شبکههای سنتی، احساسات جمعی و رهبری کاریزماتیک خواهد بود.
و تناقض تلخ اینجاست که بخشی از سلطنتطلبان امروز، درحالی مردم را بابت ”دنبالروی از خمینی” تحقیر میکنند که خودشان دقیقاً همان الگو را با چهرهای دیگر بازتولید میکنند.
دیروز میگفتند:
”امام تنهاست.”
امروز میگویند:
”شاهزاده تنهاست.”
دیروز عکس خمینی را در ماه میدیدند،
امروز تصویر رضا پهلوی را در شبکههای رسانهای به چیزی فراتر از نقد تبدیل میکنند.
دیروز هر منتقد خمینی ”ضدانقلاب” بود،
امروز هر منتقد رضا پهلوی ”نفوذی جمهوری اسلامی” یا ”خائن” معرفی میشود.
دیروز میگفتند:
”فعلاً وحدت، بعداً آزادی.”
امروز هم میگویند:
”فعلاً همه پشت شاهزاده؛ بعداً درباره دموکراسی حرف میزنیم.”
اما تاریخ دقیقاً همینجا فاجعه میسازد.
افرادی مانند محسن بنایی امروز درحال تئوریزه کردن همین بازگشتاند؛ بازگشت به سیاست هیجان، اسطوره و رهبری کاریزماتیک.
بهجای اینکه از حزب، نهاد، قانون، تمرکززدایی و سازوکار پاسخگویی حرف بزنند، دوباره همهچیز را حول یک فرد تعریف میکنند.
این دقیقاً همان نقطهای است که باید ترسید.
چون جامعهای که دوباره سیاست را در یک نام، یک خانواده یا یک خون خلاصه کند، هنوز از ۵۷ عبور نکرده است؛
فقط بتش را عوض کرده است.
سلطنتطلبان افراطی مدام میگویند:
”۵۷یها اشتباه کردند.”
بله، اشتباه کردند.
اما پرسش واقعی این است:
شما چه چیزی یاد گرفتهاید؟
اگر هنوز فکر میکنید راه نجات ایران، بیعت احساسی با یک چهره کاریزماتیک است؛
اگر هنوز هر نقدی را خیانت میدانید؛
اگر هنوز مردم را بهجای شهروند، ”هوادار” میخواهید؛
اگر هنوز سیاست را به هیجان، نوستالژی و پرستش فرد تقلیل میدهید؛
پس شما نه منتقد ۵۷، بلکه ادامه همان ۵۷ هستید.
فرق فقط این است که آن زمان عمامه بر سر قدرت بود، امروز شاید تاج.
مسئله اصلی ایران نه جمهوری است، نه سلطنت؛
مسئله، رابطه بیمار جامعه با قدرت است.
ملتی که هنوز دنبال ”پدر ملت” میگردد، دیر یا زود دوباره برده قدرت میشود.
دموکراسی از جایی آغاز میشود که مردم بفهمند هیچ انسانی مقدس نیست؛
نه شاه،
نه امام،
نه رهبر،
نه شاهزاده.
و هر جریانی که مردم را از ”شهروند” به ”پیرو” تبدیل کند، حتی اگر پرچم شیر و خورشید دستش باشد، در نهایت بازتولید همان استبدادی است که ادعا می کرد با آن میجنگد.
تراژدی ایران این است که هنوز بسیاری آزادی نمیخواهند؛
فقط صاحبِ بهتری میخواهند.
استکهلم
۲۰ مای ۲۰۲۶
فرشید نوروزی
