اعتراف سیاسی “اگر جمهوری اسلامی برود، ایران از بین خواهد رفت”

By | ۱۴۰۴-۱۰-۰۴

این جمله را آقای محمد خاتمی در سخنرانی ۳ دی ۱۴۰۴ (۲۴ دسامبر ۲۰۲۵)، در چارچوب بحثی درباره سرنوشت ایران و پیامدهای فروپاشی نظم حاکم بیان کرد.

این جمله نه هشدار است و نه تحلیل؛
یک اعتراف سیاسی است.

اعتراف به این‌که نظمی بر کشور حاکم شده که بقای خود را هم‌ارز بقای جامعه تعریف می‌کند؛
و دقیقاً از همین‌جا، نه مسئله، بلکه مشکل دیدگاهی آغاز می‌شود.

هر حکومتی که خود را شرط زنده‌ماندن کشور معرفی می‌کند، در واقع می‌گوید:
سیاست از کار افتاده،
نهادها فروپاشیده‌اند،
و جامعه دیگر توان سامان‌دادن به خود را ندارد.
و فقط «من» باقی مانده‌ام.

این دیگر دفاع از کشور نیست؛
پوشاندن ردِ نابودی سیاست است.

هانا آرنت این وضعیت را جابه‌جایی امر سیاسی با امر حیاتی می‌نامد:
قدرت دیگر یکی از اشکال سازمان‌دهی جامعه نیست،
بلکه به‌عنوان شرط بقا عرضه می‌شود.
در چنین منطقی، مخالفت سیاسی نه اختلاف نظر،
بلکه تهدیدی وجودی تلقی می‌شود.

از این زاویه، جمله‌ی «اگر ما برویم، ایران می‌پاشد»
نه توصیف آینده،
بلکه روایت‌سازی برای توجیه گذشته است.

اما این روایت‌سازی فقط آگاهانه نیست؛
هم‌زمان اعتراف به بن‌بستی است که خودِ گوینده نیز در آن گرفتار شده است.

برای روشن‌شدن این منطق، می‌توان از سه زاویه به مسئله نگاه کرد: سیاسی، اجتماعی و اقتصادی.
زاویه‌ی سیاسی

آنچه در ایران به‌نام دولت عمل می‌کند، محصول رضایت جمعی نیست؛
سازوکاری است که فقدان رضایت را با اجبار جبران می‌کند.

در چنین وضعی، نهادها میدان کنش سیاسی نیستند؛
ابزار تداوم نظم موجودند.
مجلس، قوه‌ی قضائیه و قانون، نه محل رقابت منافع اجتماعی،
بلکه اجزای یک ماشین بقا هستند.

آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایز می‌گذارد:
قدرت از کنش جمعی زاده می‌شود؛
خشونت زمانی وارد می‌شود که قدرت فروپاشیده،
اما هنوز می‌خواهد بماند.

در ایران، آنچه باقی مانده، بیشتر به خشونت نهادینه‌شده شباهت دارد تا قدرت سیاسی.
این وضعیتی است که در آن، حکومت نه دولت ساخته،
بلکه دولت را در خود حل کرده است.

جمهوری اسلامی توتالیتاریسم کلاسیک به معنای آرنتی آن نیست؛
نه از نظر انسجام ایدئولوژیک،
نه از نظر بسیج توده‌ای،
و نه از حیث کنترل تمام‌عیار زندگی روزمره.

اما منطق بقای آن—یعنی حذف تدریجی نهادهای مستقل
و تبدیل حکومت به تنها مرجع تصمیم، معنا و بقا—
منطقی توتالیتر است؛ هرچند ناقص، متناقض و فرسوده.

در چنین نظمی، خلأ پس از سقوط حکومت امری تصادفی نیست؛
محصول سیاستی آگاهانه است.
پس وقتی گفته می‌شود «اگر ما برویم، کشور فرو می‌ریزد»،
این نه دلیل ضرورت بقا،
بلکه سند اتهام است.

زاویه‌ی اجتماعی
فروپاشی جامعه الزاماً با فقر آغاز نمی‌شود؛
با انزوا آغاز می‌شود.

آرنت نشان می‌دهد که اقتدارگرایی زمانی ممکن می‌شود که انسان‌ها از شبکه‌های اعتماد، انجمن‌ها و کنش جمعی جدا شوند؛
نه فقط تنها، بلکه بی‌ربط به یکدیگر.

در ایران، این فرآیند اتفاقی نبوده است:
انجمن‌ها تعطیل شدند،
احزاب بی‌معنا شدند،
سندیکاها سرکوب شدند،
و هر کنش مستقلی امنیتی شد.

اما این به‌معنای مرگ جامعه نیست.

آنچه تخریب شده، توان کنش اجتماعی نیست؛
بلکه امکان تثبیت و تداوم آن است.

اعتراض هست، اما نمایندگی نیست.
خشم هست، اما سازمان نیست.
خواست هست، اما نهاد واسط وجود ندارد.

جامعه‌ی ایران نه مطیع است و نه ناتوان؛
در وضعیت تعلیق نگه داشته شده است.
اتمیزه‌شدن جامعه به‌معنای فقدان عاملیت نیست؛
به‌معنای قطع پیوند میان عاملیت و قدرت پایدار است.

و دقیقاً در همین نقطه، قدرت می‌گوید:
«بدون من، جامعه فرو می‌پاشد.»

این همان الگویی است که در آلمان دهه‌ی ۳۰، شوروی، و بعدتر سوریه‌ی اسد دیده‌ایم:
حکومت، ابتدا جامعه را از هم می‌گسلد؛
سپس همین گسست را دلیل ضرورت خود اعلام می‌کند.

اگر امروز جامعه‌ی ایران ناتوان از کنش جمعی به‌نظر می‌رسد،
این وضعیت طبیعی جامعه نیست؛
محصول سیاستی است که ناتوانی را تولید می‌کند تا قیمومیت را توجیه کند.

زاویه‌ی اقتصادی
در نظم‌های اقتدارگرا، اقتصاد برای زیستن طراحی نمی‌شود؛
برای مطیع‌سازی طراحی می‌شود.

اقتصاد ایران نیز نه بر مبنای بهره‌وری،
بلکه بر اساس وفاداری سامان یافته است.
شبکه‌ی بنیادها،
اقتصاد امنیتی–نظامی،
و نظام ارز چندنرخی،
نمونه‌هایی از سازوکاری هستند که در آن بقا نه به کار،
بلکه به نزدیکی به قدرت وابسته است.

در چنین ساختاری، بحران یک اختلال نیست؛
شرط بقاست.
نظامی که فقط در وضعیت اضطرار کار می‌کند،
بدون بحران زنده نمی‌ماند.

پس وقتی گفته می‌شود «اگر ما نباشیم، اقتصاد فرو می‌ریزد»،
باید ترجمه‌اش کرد:
ساختاری ساخته‌ایم که بدون وابستگی نمی‌تواند دوام بیاورد.

بله، خاموش‌شدن این دستگاه شوک ایجاد می‌کند؛
اما این شوک، نشانه‌ی ناتوانی جامعه نیست؛
نشانه‌ی وابسته‌سازی عامدانه است.

اگر آن جمله را به زبان سیاست ترجمه کنیم، معنایش چنین است:
ما سیاست را نابود کرده‌ایم
و حالا نبودِ سیاست را به‌عنوان دلیل بقای خود عرضه می‌کنیم.

اما سیاست کاملاً نابود نشده است؛
بی‌نهاد، بی‌پناه و بی‌حافظه شده است.

مسئله‌ی اصلی “ایرانِ بدون جمهوری اسلامی” نیست؛
مسئله، جامعه‌ای است که پس از تخریب نهادها،
ناچار است سیاست را از دل کنش‌های پراکنده،
دوباره ، و این‌بار آگاهانه ، بسازد.

و هر حکومتی که از این بازسازی بترسد،
حافظ کشور نیست؛
حتی اگر بقای خود را “ایران” بنامد.

تاریخ ساده‌تر از این‌هاست:
هیچ کشوری با رفتن یک حکومت نابود نشده؛
اما حکومت‌هایی بوده‌اند
که با ماندن، کشور را نابود کرده‌اند.
ریگا
۲۵ دسامبر ۲۰۲۵
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *