تکهای نان
هوا گرگ و میش بود. احمد مثل روزهای دیگر از خواب بیدار شد. چند لحظه همانطور نشسته ماند. چشمهایش میسوخت و نفسش به سختی بالا میآمد. با خودش فکر کرد چقدر لذتبخش بود اگر میتوانست حتی نیم ساعت بیشتر بخوابد و خواب سحری را بچشد. اما کار اجازه نمیداد. این حسرت هر روز در دلش… ادامه مطلب »
