گاردین: نگاهی به درون سرکوب خونین قیام ملی دی‌ماه ۴۰۴ اعتراضات ضدحکومتی در جمهوری اسلامی «جلو چشممان آدم کشتند»

By | ۱۴۰۴-۱۱-۲۷

شهادت‌هایی از قیام ژانویه؛ زمانی که گمان می‌رود نیروهای امنیتی ایران هزاران مرد، زن و کودکی را که به خیابان‌ها سرازیر شده بودند، به قتل رسانده‌اند.

شهادت «میلاد»

پس از اعمال قطع سراسری اینترنت، به نظر می‌رسد رژیم ایران تا حد زیادی موفق شده کشتار جمعی معترضان را پنهان کند. با این حال، عکاسی در تهران موفق شده مستندات خود از آنچه رخ داده را به همراه شهادت کسانی که در اعتراضات حضور داشتند و جان سالم به در بردند، به اشتراک بگذارد.

میلاد، ۲۳ ساله، تهران: «یک بسیجی گفت: برو به شاهزاده‌ات بگو این ساچمه‌ها را از بدنت بیرون بکشد.»*

«پنج‌شنبه شب [۱۸ دی‌ماه/۸ ژانویه] نزدیک یافت‌آباد بودم و دیدم مردم با ماسک به خیابان‌ها می‌ریزند و منتظر یک جرقه هستند. همه آمده بودند؛ از پیرمرد ۱۰۰ ساله تا کودک ۴ ساله‌ای که دستش در دست والدینش بود. دوستم زنگ زد و گفت: “میلاد، این یعنی انقلاب.” به او گفتم: “آره داداش، خودشه.”»

«شروع کردیم به شعار دادن و همین‌طور ادامه دادیم تا به جاده اصلی رسیدیم. بگذارید بگویم که جمعیت عظیمی بودیم؛ از این سر جاده تا آن سر، پر از آدم بود. جایی که ما پنج‌شنبه شب بودیم، شلیک نکردند؛ فقط گاز اشک‌آور بود و تیراندازی هوایی.»

«یک نفر سنگ‌ها را می‌شکست و به جوان‌ها می‌داد؛ دیگری آتش درست کرده بود و دودش را به چشم مردم فوت می‌کرد تا سوزش گاز اشک‌آور کم شود. ریه‌های خودم یک‌سره می‌سوخت.»

«جمعه دوباره به همان محله برگشتم. تعدادمان زیاد بود و دیگر نمی‌ترسیدیم. به پایگاه بسیج حمله کردیم و موتورسیکلت‌های جلوی پایگاه و تابلوهایش را آتش زدیم. همان شب، برای پیدا کردن دوست‌دخترم به سلسبیل رفتم.»

«آنجا با چشمان خودم دیدم که با کلاشینکف مردم را می‌کشتند. دو دختر آمدند و به شیشه ماشین ما زدند و گفتند: “تورو خدا، محض رضای خدا ما را سوار کنید، دارند همه را می‌کشند.” سوارشان کردیم. یکی از دخترها در ماشین زد زیر گریه و گفت: “جلوی چشمم چهار تا پسر را کشتند.”»

شهادت میلاد و سارا

«وقتی به خانه برگشتم، چندین نفر در محله خودمان کشته شده بودند. یک نوجوان ۱۶ ساله را در محله ما کشتند؛ همه ما او را می‌شناختیم. کمرش از بالا تا پایین پر از ساچمه بود و جان باخته بود. دوستانم می‌گویند وقتی داشت جان می‌داد، بسیجی‌ها بالای سرش ایستاده بودند. او گفته بود “کمکم کنید” و یک بسیجی در جواب گفته بود: “برو به شاهزاده‌ات بگو بیاید این ساچمه‌ها را از بدنت بیرون بکشد.”»

سارا، ۱۸ ساله، اصفهان: «منتظر ضربه بعدی بودم که به سرم بخورد»*

«یک روز قبل از فراخوان، در یکی از تجمعات، در محاصره مأموران گیر افتادم. شنیدم که یکی از آن‌ها فریاد زد: “بزنیدشان.” آن‌ها شروع کردند از جلو و عقب به سمت ما ساچمه شلیک کردن. وقتی خواستیم فرار کنیم، مردم را بازداشت می‌کردند و با باتوم می‌زدند.»

«وحشت‌زده شدم و جلوی یک مأمور روی زمین افتادم. او با باتوم ضربه محکمی به گردنم زد. منتظر ضربه بعدی بودم که به سرم بخورد که ناگهان گروهی از معترضان – نمی‌دانم چطور – مرا از روی زمین بلند کردند و نجاتم دادند.»

«آن شب، از همان ابتدا، شعار غالب درباره [رضا] پهلوی بود. در روز فراخوان، اکثر فالوورهای اینستاگرامم استوری گذاشته بودند و آنجا بود که فهمیدم جمعیت حتی بزرگتر از آن چیزی است که تصور می‌کردم.»

«حتی چند روز بعد، از زبان یکی از اقواممان که شغل دقیقش را نمی‌دانم اما احتمالا در سپاه (گارد) کار می‌کند، شنیدم که خود آن‌ها هم از روبرو شدن با چنین جمعیت عظیمی که مدام در حال رشد بود، شوکه شده بودند. او می‌گفت مدام می‌دیدند که گروه‌های متعددی از هر کوچه و خیابانی بیرون می‌آیند.»

«من روز جمعه شرکت نکردم، اما از داخل خانه مدام صدای تیراندازی می‌شنیدم. با اینکه خانه ما نسبتاً از میادین مرکزی شهر و جاهای شلوغ دور است، حدود ساعت ۱۰ شب صدای شعار شنیدم. از پشت در صدای شعار دادن مردم را می‌شنیدم و می‌دیدم که مردم از هر دو طرف خانه ما می‌آیند و مأموران در حال تعقیب و شلیک به آن‌ها هستند.»

شهادت «مهسا»

مهسا، ۳۰ ساله، اصفهان: «مأموری را دیدم که در حال شلیک با کلت، پسران جوان را تعقیب می‌کرد»*

«بعد از شروع اعتراضات، هر روز بیرون می‌رفتم؛ اطراف بازار و خیابان‌های مرکزی قدم می‌زدم تا ببینم چه اتفاقی می‌افتد. در مناطق مرکزی، فضا کاملاً امنیتی بود؛ گارد و مأموران پلیس در همه جا مستقر شده بودند.»

«مردم به شدت مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتند و با گاز اشک‌آور و ساچمه مجروح می‌شدند؛ خیلی‌ها هم بازداشت شدند. فضا چنان خفقان‌آور بود و آن‌ها به کوچک‌ترین تجمعی چنان تهاجمی واکنش می‌دادند که هرگز فکر نمی‌کردم یک تجمع جدی در اینجا شکل بگیرد.»

«بنابراین وقتی روز پنج‌شنبه فراخوان پهلوی اعلام شد، تصمیم گرفتم از خانه خارج نشوم. واقعاً فکر نمی‌کردم در این شهر که پر از مأموران مسلح و نیروهای لباس‌شخصی است، چنین اعتراض بزرگی شکل بگیرد. اما صدای شعارها از تمام محله‌های اطراف خانه‌ام می‌آمد. شب‌هنگام بود که بیرون رفتم.»

«علاوه بر مناطق همیشگی اعتراضات در مرکز شهر، خود محله‌ها هم پر از جمعیت بود. این برای من خیلی عجیب بود. همه می‌دانند این حکومت با چه خشونت و بی‌رحمی مردم را سرکوب می‌کند، اما با این حال خانواده‌ها با هم بیرون می‌آمدند. مردی را دیدم که کودک سه چهار ساله‌اش را بغل کرده بود، دست همسرش را گرفته بود و در حال راه رفتن شعار می‌داد؛ و دو دختر نوجوان که همراه مادرشان بیرون آمده بودند.»

«اما از اوایل عصر جمعه، صدای تیراندازی شروع شد. صدای شلیک گلوله‌های جنگی و انفجار می‌آمد. از خانه بیرون رفتم و هنوز به انتهای خیابان نرسیده بودم که مأموری را دیدم که در حال شلیک با کلت (اسلحه کمری)، هفت هشت پسر جوان را تعقیب می‌کرد. صحنه تکان‌دهنده‌ای بود.»

«کمی بیشتر در محله پیش رفتم تا ببینم آیا کسی پنهان شده یا مجروح شده است که بتوانم او را به خانه‌ام بیاورم و کمکش کنم. اما صدای تیراندازی مدام از انتهای خیابان می‌آمد. صداها چنان ممتد و نزدیک بود که بعد از مدتی ترسیدم به تنهایی جلوتر بروم و به سمت خانه برگشتم.»

«وقتی به خانه‌ام نزدیک شدم، کسی را دیدم که به سمتم می‌دود. ابتدا ترسیدم، اما وقتی او ترس مرا دید، گفت: “من از خودی‌ها هستم، نترس.” نفس‌نفس می‌زد و حالش بد بود. وقتی فهمید من به سمت خانه‌ای می‌روم که درش کاملاً بسته نیست، پرسید که آیا می‌تواند بیاید داخل و یک لحظه بنشیند. او به حیاط آمد و مشخص بود که حالش اصلاً خوب نیست.»

«او گفت که درست ۱۰ قدم آن‌طرف‌تر، در انتهای خیابان، به سرِ گروهی از مردم شلیک کرده‌اند. خودش هم نمی‌دانست چطور فرار کرده است؛ دوستانش را گم کرده بود و می‌گفت: “فکر کنم به همه شلیک کردند.” پرسیدم: “شلیک کردند؟” گفت: “کشتند. هر کسی را که بیرون باشد، می‌کشند.”»

«بعداً شنیدم که مرد جوانی را در چند خیابان بالاتر از ما زده‌اند. او هنوز زنده بود و فریاد می‌زد که زن و بچه کوچک دارد و التماس می‌کرد که کمکش کنند. اما قبل از اینکه همسایه‌ها به او برسند، چندین مأمور بالای سرش ایستادند و مانع از کمک هر کسی شدند.»

«آن‌ها همان‌جا ایستادند تا او جان داد و بعد جسدش را با خود بردند. یکی از اهالی محل می‌گفت آن‌ها می‌توانستند او را سریع بکشند، مثل خیلی از زخمی‌های دیگر که تیر خلاص به آن‌ها زدند، اما در عوض گذاشتند زجر بکشد و از خونریزی بمیرد تا بقیه را بترسانند.»

«ما مدام درباره تعداد کشته‌شدگان صحبت می‌کنیم، اما بسیاری دیگر با معلولیت‌های شدید رها شده‌اند، نابینا شده‌اند، یا هنوز ساچمه‌هایی در بدن دارند که هر لحظه ممکن است جانشان را بگیرد. و بعد کسانی هستند که بازداشت شدند و خبرهایی از اعدام‌های بی‌سروصدا به گوش می‌رسد. همین چند روز پیش شنیدم یکی از دوستانم که در میان جمعیت بود، شناسایی شده، او را از خانه‌اش برده‌اند و هیچ‌کس نمی‌داند چه بلایی سرش آمده است.»

حمید، ۴۰ ساله، تهران: «فقط توانست بگوید “سوختم” و در آغوش پدرش جان داد»*

«من از سال ۸۸ [۲۰۰۹] به میان اعتراضات نرفته بودم، اما این بار دیدم همه دارند می‌روند؛ احساس شرمندگی کردم اگر نروم، پس رفتم. [حمید بعداً متوجه شد که برادرزاده‌اش در حالی که کنار پدرش در اعتراضات ایستاده بود، توسط یک تک‌تیرانداز کشته شده است.]»

«به محض اینکه برادرم به من خبر داد، خودم را به کرج رساندم. گلوله استخوان ترقوه‌اش را شکافته بود، وارد بدنش شده بود، قلب و ریه‌اش را سوراخ کرده و از طرف دیگر خارج شده بود. او فقط توانست بگوید “سوختم” و همان‌جا در آغوش پدرش تمام کرد.»

شهادت «حمید»

«وقتی به درمانگاه رسیدم، ۱۰ جسد را دیدم که روی زمین ردیف شده بودند. مغزم قفل کرده بود. در درمانگاه دیگرِ آن منطقه، ۲۰۰ جسد را روی هم انباشته بودند؛ دیگر هیچ جایی نبود.»

«من یک دختربچه شش ساله را دیدم، یک پیرمرد ۷۰ ساله را. صدها پسر را دیدم که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. همه آن‌ها از ناحیه گردن، سر و چشم مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند. انگار داشتند انتقام می‌گرفتند، چون بچه‌های محله ما کمی بی‌باک و شجاع هستند. مثل این بود که داشتند به کبوترها شلیک می‌کردند.»

 گاردین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *